سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
دیگر نگویم که بیا دست من بگیر گویم گرفته ای ز عنایت رها مکن
آنکه در دین خدا تفقّه کند، خداوند همّ وغمش را کفایت می کند و از جایی که به فکرش نمی رسد روزیش دهد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

عوض خواهم شد!

ارسال‌کننده : پونیا در : 2/11/90 10:2 عصر

سلام


چیزی نیست.من کمی عوض خواهم شد.باید عوض شوم.این مشق را یک بار تمام عیار خواهم نوشت.بی‌غلط!بی‌ترس!با یقین.


چیزی نیست.دوستت دارم‌هایم را سپردم به خاطره.می‌خواهم دوست داشتن‌های تازه‌ای را نفس بکشم.چیزی نیست.من کمی عوض خواهم شد. تنها همین...


...


* برف که می باره دلم می خواد ساعتها بشنیم و به آسمون نارنجی و سنگین زل بزنم . دلم می خواد دونه هاشو دنبال کنم و روی زمین نشستنشونو ببینم . اما از همه ی اینها گذشته،برف !اونم اینجایی که هستم یعنی خود زندگی ... گاهی با خودم فکر می کنم!چی شد که پابند شدم یا چی شد که پر گرفتم ؟


- کلی کتاب نخونده و کلی حرف های ننوشته . تنبلی و رخوت و کمی بی حوصلگی ...این سیاه مشق این روزهامه ... خودمو تنبیه کردم برای این رخوت چند ماهه . و حالا درست مثل شاگردهای تنبل! گوشه ی دیوار یه لنگه پا وایستادم تا یکی بیاد و بهم بگه " آزاد! " ... در گوشی بخونید که،چه خوبه آدم خودشو تنبیه کنه !


- ....


نوشتنم نمی یاد ! به قول یه دوست : خنده شرمناک مه آلود تنبل مآبانه!!!


وصله پینه:


-اینجا دیگه نوشته ای نخواهم نوشت!تا اطلاع ثانوی!...باید عاشقی از سرم بیفتد!


....


یاعلی(ع).


 


 




کلمات کلیدی :

عنوان ندارد!

ارسال‌کننده : پونیا در : 30/10/90 9:10 عصر

از عاشقانه ها!  




کلمات کلیدی :

اهلی!

ارسال‌کننده : پونیا در : 24/10/90 4:28 عصر

حس عجیب!  




کلمات کلیدی :

از قصه پر غصه این روزها

ارسال‌کننده : پونیا در : 23/10/90 3:13 عصر

سلام


- شب یا روز - بهار یا زمستون - صبح یا شب - اینا مهم نیست. مهم خود سفره . مهم اینه که تو بدونی کجا قدم می ذاری و کجای تاریخ راه می ری. ذهنت حکم به رفتن می ده اما پاهات ناتوانه از رفتن . زل می زنی به گلدسته و گنبد و کبوترای بین الحرمین . زل می زنی به آدمایی که سرگشته ان ،درست مثل خود تو . فرقی نمی کنه چند ساله باشی چند سال از تاریخ بودنت گذشته باشه ...  مهم اینه که تو روی تاریخ چند قرن را ه می ری  . مهم اینه که تو سهمت رو از گذشته پیدا کنی. مسافر کربلا بودن  فقط با پای جسم سفر کردن نیست !قبل از جسمت روحت پر میکشه . قدم اول رو که می ذاری توی بین الحرمین یادت باشه اجازه بگیری . یادت باشه که باید حرمت این حریم امن رو بفمهمی و بی اجازه بی تابی نکنی . اینجا قدم اول از یه راه بی انتهاست. به سرزمین قرار خوش اومدی !


 - زائر یعنی خود تو !یعنی نگاهت که هنوز از راه نرسیده بی تابی می کنه . زائر یعنی دستای سردت که از عظمت دنیای پیش روت یخ بسته . زائر یعنی دل دل کردن دلی که یه عمره منتظر این لحظه مونده . زائر یعنی همین ثانیه ی بی قرار که توی خاطرت ثبت می شه تا ابد . زائر یعنی مسافر یعنی در راه یعنی کسی که یه گوشه ی دنیا - کنج یه اتاق - کنار یه پنجره !زل زده به آسمون و  دلش جای دیگه است . زائر خود تویی خود تو که دلت - نگاهت - قصه های پر غصه ات - یا بی تابی های دقایقت رنگ و بوی آشنایی داره . زائر تویی که حتی فرسنگها دور از خاک غریب کربلا غربت رو باور می کنی !تویی که راز عاشقی رو توی ثانیه های این سرزمین غریب از بری ...  زائرخود تویی  فقط کافیه دلت هوایی بشه .


- کبوترا حس عاشقی رو می فهمن و آرومن . کبوترا بلدن توی بین الحرمین دو خورشید !چطور نفس بکشن . چشماتو ببند و تصور کن . تو - کنار نخل های بین الحرمین و کنار سرگردونی نگاهها بین دو خورشید ایستادی و دنبال نوری . تو دلت اینجاست توی بین الحرمین درست روبروی ورودی حرم سید الشهدا  کنار بی تابی یک عمر انتظار. تو  دلت اینجاست توی بین الحرمین درست روبروی گنبد علمدار . چشماتو ببند و تصور کن . جمله هاتو بسپر به باد . اینجا - توی این ثانیه ها جای همهمه نیست .  آروم بگیر دل من که اینجا مامن توئه  اینجا سرزمینیه که باید از نو بشناسیش. دستت رو بذار روی قلبتو  آروم صدا بزن ... سلام بر سرزمین غربت و شکوه ...


گمشده ها:


کاروانی در راه است ...


 دست ها را سایه ی پیشانی کنید .


راهی نمانده است ...


شاید این بار


                پیدایمان کنند !


 »» امروز دوستی می گفت ! ما گم شدیم . حرفش قابل تامل بود . گم شدیم و وانمود می کنیم که هستیم . که می دونیم کجا می ریم و هدفمون چیه . محرم و رمضان و شب های قدر میان و می رن و ما آدمهای گم شده هم چنان در سایه نفس می کشیم . کاش این بار به جستجوی ما بیان ...


وصله:


-زبان به دهان نمی گیرد دلم . سرکش شده و خودسر . حالا که حکم چیز دیگری است بازهر روز سر یک لجبازی عاشقانه رو در روی چشم هایم می نشیند و می خواند که "من نیازم تو رو هر روز دیدنه !"  پیش خودمان بماند پای این لجبازی عاشقانه را هر روز با همین جمله امضا می کنم تا دلم لجبازی اش را پیش چشم های غریبه ها نبرد! که بداند هنوز خریدار خیره سری هایش  خود خود منم !


-آقا جون مادرت منو دعا کن...


-...


-آقا جون مادرت منو دعا کن.


یا علی(ع).


 




کلمات کلیدی :

بهانه!(داستانک)!

ارسال‌کننده : پونیا در : 22/10/90 4:2 عصر

وصله پینه:سلام،همین اول که وصله رو دیدی فهمیدی که این پست متفاوته...اتفاقی دیدم در کامنت خصوصی نوشته بود کاش پستی به نام...می نوشتی!نوشتم اما نمی دانم چرا این شکلی..امیدوارم خودتان بفهمید ...این  یک پست سفارشی است!


5دقیقه به 5عصر.


زوم یک - هی به تقویم نگاه می کرد و هی به خودش می گفت دو روز دیگه ... نه یه روز دیگه ... همین فردا ... و امروز ... یه چشمش به ساعته و یه چشمش به در . صدای ضربه های قلبشو حس می کنه .


زوم دو - از پله ها بالا می ره و حواسش به ساعته . ذهنش پره از حرف و کار و خستگی ... برای فرار از صداهای ذهنش سر تکون می ده و اخماش می ره تو هم ... باز باید نشنیده بگذره .


زوم سه - دستاش سردن ؟از در که وارد می شه چشمش می افته به اخمایی که بالای نگاهش گره خورده . ناراحته ؟ صداها توی شلوغی گم می شه و با خودش می گه چقدر به 5 عصر مونده ؟ ساعت جواب تلخی داره : 5 دقیقه به 5 !


زوم چهار - از شلوغی فراریه ... نگاهش آشفته است درست مثل ذهنش  . می خنده به جمله ها و توی دلش دنبال بهانه است . 3 دقیقه ...  عقربه ها هم با دلش همراهی نمی کنن !  فکر می کنه امروز روز من نیست و اخماش بیشتر عمق می گیرن . برای فرار از شلوغی به سمت در می ره و ... بی خداحافظی دور می شه .


زوم پنج - ذهنش آروم نمی گیره، یعنی ناراحته ؟! این اخما بی دلیل نبود ... ساعت به 9 رسیده و باز روی حروف صفحه جلو و عقب می ره .چرا  بد اخلاق بود ؟!  حالا مهمترین سوالش همینه ... فقط همین !


زوم شش - "خستگی بود نه بداخلاقی" !زل می زنه به صفحه و دستش روی دگمه ها سر می خوره . حساسه ؟ چرا می پرسه ؟ ... این حس براش آشناست ... اما ... اگه ... پس ... ممکنه ... روی کلمه ها حساس شده ؟با خودش می گه؟ پس چرا بازم نگفت ؟!  لبخند روی لبش و دگمه ی آخر همزمان می شه با فکری که توی ذهنش می پیچه ...


زوم هفت - گوشه ی کاغذ می نویسه تا یادش بمونه . جمله های کوتاه و کلمه های ساده ... دلش آروم شده ؟ذهنش دیگه پیغام خطا نمی ده که " ناراحته ! " ... تاریخ می زنه و با خودش می گه چند روز دیگه مونده؟!


پ. ن :  یه سوال ساده ، چرا ما عادت کردیم تا کلمات رو اسیر ذهنمون کنیم ؟!


....


پیش از 5 عصر.


یک - دستش سر خورد روی دکمه ها . بهانه ی عجیبی بود برای شروع صحبت !اما شروع کرد ... صدای قلبش رو می شنید ... زیر لب زمزمه کرد "همه دنیا بخوان و تو بگی "نه" !


 دو - نوشته رو چند بار خوند و اخماش رفت تو  هم ... چرا اینقدر اصرار داره به تصمیمش؟ یه نفس عمیق کشید و با خودش گفت امروز باید حرفم رو بزنم ... دستش رفت روی دگمه ها و نوشت ...


سه - دلش گرفته بود . خیلی وقت بود دلتنگ می شد و دور بود ... خیلی وقت بود دلش هوای حرف زدن صادقانه داشت اما ... می ترسید ! مثل همیشه می ترسید . زل زد به جنب و جوش اطرافیانش و توی دلش گفت "کاش می شد بهش بگم " ... یاد آخرین روز افتاد !چقدر مشکی بهش می یومد ...


چهار - سوال عجیبی بود؟انتظارش رو نداشت . قلبش تند تر می زد ! می تونست حدس بزنه که  آخر این حرفها به کجا می رسه!اما می ترسید ... نوشت و دستش رفت روی دگمه ارسال  . چشماشو بست و با خودش فکر کرد ،کاش اینقدر طفره نره !


پنج - بغض کرده بودصدای اطرافیانش دور و نزدیک می شد . چند بار جمله ها رو خوند ! باورش نمی شد ... انتظار هر جمله ای رو داشت جز این جمله ها ... ذهنش رفت به چند ماه قبل  ... جریان عوض شده بود ؟! کی از یادش رفته بود ؟!  چشماشو بست و تصورش کرد! مثل همیشه ! مثل همه ی روزهای خوب ... حضورش باعث آرامش بود؟ لبخندش باعث دلگرمی و نگاهش باعث شادی ... پس چرا دور شد ؟! ... چشماشو باز کرد و دوباره خوند ... "شما لطف دارین!" ... بغضش شدید تر می شد و این فکر از ذهنش می گذشت که " کاش نمی گفت " ...


شش - ساعت 5 عصر بود ... پشت شیشه نشسته بود و بی دلیل زل زده بود به تصویر توی شیشه ... "به امید دیدار" ... ذهنش آروم نمی گرفت! تکرار هر جمله آزارش می داد ... دلش هوای روزهای دوری رو داشت  روزهایی که براش خاطره می شد ... دلش تنگ بود برای آرامشش برای نگاهش برای لبخندش ...


هفت - گوشه ی کاغذی نوشت "دیگر سکوت خواهم کرد ،دیگر هیچ نخواهم گفت ... حالا دور می شوی و دورم می کنی از سهم آرامشت ... دل بستن شبیه قصه است ،با یکی بود شروع می شود و با یکی نبود پایان می گیرد " ... به ساعتش نگاه کرد پنج دقیقه از 5 عصر می گذشت و هنوز منتظر بود ... آروم زمزمه کرد :


" من تو را دوست می دارم


تو دیگری را


و دیگری مرا شاید ..."


 


پ . ن : بعضی از حرفا سهم دل خودته !نباید سهمت رو ببخشی ! نباید کسی رو شریک کنی ... بعضی از احساسات سهم توئه !نباید آسون خرجش کنی ...


 پ. ن 2 : نوشتن هر قصه ای برام دلنشینه ! چه حقیقی چه تخیلی!  پس لطفا دنبال کشف ارتباط منطقی نباشید !


به رسم فیلمهای سینمایی  "کلیه اتفاقات این داستان تخیلی بوده و هرگونه تشابه اسمی ( کدوم اسم ؟!!!! ) اتفاقی است ! "


با تشکر!!


یا علی(ع)




کلمات کلیدی :

ای که گفتی...

ارسال‌کننده : پونیا در : 20/10/90 10:41 عصر

از عاشقانه ها!  




کلمات کلیدی :

ساکت...لطفا!

ارسال‌کننده : پونیا در : 17/10/90 3:56 عصر

پری کجایی؟!  




کلمات کلیدی :

فریاد یک عاشقانه!

ارسال‌کننده : پونیا در : 15/10/90 1:16 عصر

از عاشقانه ها  




کلمات کلیدی :